محصولات
داستان قبلی


24/11/1391

دوست جدید من MS

به نام عشق مطلق

عزیزانم بد ندیدم که گپی دوستانه با شما داشته باشم و با اجازه ی شما کمی از خودم براتون بنویسم. همینطور که ممکن است حدس زده باشید من هم مثل شما عزیزان مبتلا به این تحول شیرین و دوستداشتنی یا همین ام اس خودمون هستم. نه نه اشتباه نکنید من اهل دروغ گفتن به خودم یا خدای ناکرده به شما خوبان نیستم. من تازه یک سال است که از وجود این میهمان دوستداشتنیم با خبر شدم. اینکه چرا میگویم دوست داشتنی دلیلش را از صحبتهای بعدی من متوجه خواهید شد فقط همین را بگویم که ورود این میهمان به زندگی من مسبب خیر کثیری شد که هنوز برایم نا شناخته است.

شاید از همون کودکیم که یه جورایی احساس می کردم کمی با بقیه فرق دارم، مبتلا شده بودم؛ اما تازه بعد از دنیا آوردن تنها فرزندم امیرعلی و پس از اولین حمله بیماریم بود که احساس کردم حرکت برام خیلی سخت تر شده و متوجه بیماری شدم. اول به ارتوپد مراجعه کردم و اون یکسری دارو برام تجویز کرد و یک دوره فیزیوتراپی اما خوب که نشدم که هیچ بدتر هم شدم. خلاصه بعد از دور از جون زهرمار شدن عید سال نودم در کنار خانواده ی همسرم در شمال به خاطر حمله ی شدیدی که داشتم (که نمیدونم به خاطر ضعف بدنیم و یا رطوبت هوای شمال یا چی بود و توی ایام عید به اوج خودش رسیده بود)، بعد از اینکه دیگه صدای همه در اومده بود من یک کمی  خودم رو تحویل گرفتم و به دکتر مغز و اعصاب مراجعه کردم.

دکتر با شنیدن شرح حالم اول برایم یک نسخه ی بلند بالای داروهای بسیار قوی افسردگی نوشت اما برای خاطر جمع شدن خودش یه MRI هم برایم نوشت. از اونجا که خیلی اهل دارو خوردن نیستم، تا جواب قطعیم از MRI برسه اون داروها رو نگرفتم. بعد از دیدن عکسهای MRI  کاملاً متوجه تغییر نظر دکترم در مورد خودم شدم. البته جالبه دکترم هیچی نگفت و من مستقیماً از زبون  دکترم نشیدم که مبتلا شده ام، فقط پالس کورتون و بعدشم تجویز آمپولهای اینترفرونم شروع شد.

اما چون من خیلی کنجکاو هستم به یاد مطالبی در خصوص MS افتادم که خواهر بزرگم که پرستار بود  برام گفته بود وحدس زدم شاید من هم MS داشته باشم و رفتم تو اینترنت و MS  رو جستجو کردم و یه متنی آورد برام که تموم مشخصات من رو شامل میشد. فرداش به دکترم زنگ زدم و ازش پرسیدم اسم بیماری من مولتیپل اسکلروزیس نیست؟ گفت از کجا فهمیدی؟ دوباره ازش پرسیدم درسته آقای دکتر؟ که تایید کرد. به نظرم دکترم با خودش فکر کرده شاید اگه بدونم استرسم بیشتر میشه به همین خاطر اسم بیماریمو به من نگفته.

حالا بشنوید از خودم که وقتی دیگه برام مسجل شد که دیگه واقعاً مشکلم چیه اول مساله رو برای خودم خیلی گنده کردم. اما خدا دوست عزیزم مریم رو خیر بده چون اگه صحبتای صمیمانه ی اون نبود نمیدونم اوضاع روحیم چطوری می شد. بگذریم، می خواهم اگه حافظه ام یاری کنه کمی از حرفاشو برای شما عزیزانم بگم. می گفت خدا خیلی دوستت داشته که دچار بهترین بیماری خود ایمنی شدی. چون خدای نکرده هر تخریبی که ایجاد کنه دوباره برگشت پذیره. مثلاً اختلال بینایی یا تکلم یا حتی اگه فلج شدن اتفاق بیفته همه اش برگشت پذیره. آخ شرمنده دوستان نگفته بودم آخه خود دوستم هم مبتلای به MS شده (این مساله رو بعداً متوجه شدم). مریم می گفت تو این بیماری گلبولهای سفید به جای انجام وظایف خودشون یعنی مبارزه با سمها و میکروبهای مخرب سلامتی شخص، می افتند به جان خود بیمار و همین می شه که خود شما خوبان می دونید. از من می خواست که با گلبولهای سفیدم دوست باشم، از من می خواست که تک تک نعمتهایی که خدا برایم آفریده به یاد بیاورم، مثل همسر با گذشتم و فرزند سالمم و خانواده ی با محبتم و خیلی نعمتهای دیگه... از من می خواست از شنیدن و دیدن چیزهای ناراحت کننده جداً دوری کنم. بهش گفتم آخه مگه میشه؟ دور و برتو نگاه کنی توی جامعه پر از اتفاقات تلخه مگه اونها رو نمیبینی؟ میخواستم همینطوری براش بگم و بگم که بهم گفت عزیزم مشکلات همیشه و همه جا و توی همه جوامع بوده و هستند... تو نمی توانی همه دنیا را اصلاح کنی اما آنچه که می توانی اینه که از اصلاح خودت شروع کنی: یعنی باید نگران مسؤولیتهایی باشی که به عهده ی توست: تو الان یک مادر ، یک همسر و یک معلم هستی و باید این مسؤولیتها را به نحو احسن انجام بدهی؛ تا چه حد در انجام این مسؤولیتهایت کوتاهی کرده ای؟

آه تازه دیدم که حق با دوستمه و من چقدر کوتاهی کردم و تازه چشمهام به روی حقیقت پیرامونم باز شد. البته من اون قدراهم بی مبالات نیستم ولی وقتی ذهن آدم درگیر مسائلی بشه که به اون ارتباط نداره یعنی از دستش کاری هم برنمیاد چه لزومی داره که ذهن نازنینت رو درگیر کنی و به خودت استرس وارد کنی...

  دوستان خوبم حرفهای دوستم خیلی تکونم داد ودیدگاه  من به زندگی جور دیگری شد. به مطالعه رو آوردم و کلی کتابهای مفید خواندم:  کتابهایی مثل نیمه ی تاریک وجود نوشته ی دبی فورد،  سخت نگیریم نوشته ی ریچارد کالستون، شفای زندگی نوشته ی لوییس هی، کلید کاربردی قانون جذب نوشته ی جک کانفیلد، و کلی کتابهای دیگر  از این دست. احساس کردم خدا به زندگیم
رنگ دیگری بخشیده، حالا بیشتر از پیش با خدای خوبم رفیق هستم و عظمت و شکوه هستی را درک می کنم. حالا از لحظات نابی که در اختیار منه با شور غیر قابل وصفی استقبال می کنم. اما قبل از شنیدن حرفهای شیرین دوستم جور دیگری
فکر می کردم؛ خیلی شکننده و حساس بودم، خودم رو مسؤول هر اتفاقی می دونستم، خودم رو درگیر هر مشکلی می کردم و خیلی غصه ی کاستیهای زندگی مردم رو می خوردم. بی خود و بی جهت می خواستم هر طور که شده گرفتاریهای دوستان و اقوام رو حل کنم و طوری شده بود که دیگه حتی خود و خانواده ی خودمو فدای مشکل اشخاصی که با من ارتباط داشتند می کردم. بارها شده بود از سر شفقت به کسانی پولهایی قرض بدهم که اصلاً صحبت از پس گرفتن آنها نکنم و در حالی بود که خود من و خانواده ام بیشتر از هر  کسی به آن مبلغ احتیاج داشتیم. اما عزیزان صحبتهای دوستم و مطالعاتی که داشتم به من فهماند که هر وقت از
مشکل کسی مطلع شدم برایش از صمیم قلب دعا کنم و او را دعوت به توکل به خدای متعال کنم.

حالا دیگه خودم رو بیشتر از پیش دوست دارم و همچنین زندگیم رو و همه ی نعمتهایی رو که خداوند به من ارزانی کرده.
راستی دوستان یه واقعیت شیرین دیگه از زندگیم رو براتون میگم اون هم اینه که من از بدو تولد نابینا هستم و به خاطر این نعمت بزرگ هم شاکر درگاه خداوند هستم. شاید باور نکنید که خود من این مطالب رو با دستای خودم برای شما با کامپیوتر تایپ می کنم و افتخار میکنم اگه مطالبی که مینویسم به درد کسی بخوره و گره گشای مشکل دوستی باشه. احساس می کنم رسالت بزرگی به دوش من هست و باید چیزهایی که درمورد MS می دونم در اختیار همه بگذارم. متاسفانه افراد جامعه ی ما چون درمورد این بیماری نمیدونن گاهی به اشخاصی که مبتلا به MS  هستند جور دیگه ای نگاه می کنند؛ درحالی که کجا هستند ببینند بیشتر ما ها هرکدوم صاحب مشاغل مهمی هستیم. شغلهایی مثل معلمی، پرستاری و بازرگانی و بسیاری دیگر. بیشتر ما پدران و مادران زحمتکشی هستیم که خیلی هم توانمندیم و فرزندان و زندگیمون رو هم بسیار دوست داریم.

می دونید دوستان من آدمی هستم که اصلاً کلمه ی نمیتونی و نمیشه تو کتم نمیره. در آخر عرایضم یه توصیه برای دوستانم دارم اون هم اینه که هیچ وقت خودمون رو دست کم نگیریم و با تمام وجود از سرمایه ی بسیار مهمی که خدای متعال در اختیارمون گذاشته نگهداری کنیم. بله درسته روح و روان و اعصابمون رو میگم که اجازه ندهیم که هر چیز بی ارزشی به اون آسیب برسونه و منجر به آسیب رسیدن به گنجهای دیگه ی ما مثل حافظه ی ما و توانایی دست و پای ما بشه.

جا داره از خدای متعال به خاطر اینهمه الطاف بی پایانش نسبت به خودم سپاسگزار باشم و از زحمات پزشکان و پرستاران مربوط به این بیماری که با ما سر و کار دارند و از همسر شفیق و مهربانم و هم از خانواده ی خودم و مخصوصاً از خانواده ی همسرم خصوصاً خواهر بزرگ ایشان راشین خانم  که بی وقفه در نگهداری فرزندم جداً کمک حال من بود و از خواهرهای خودم که مثل دو فرشته در کنار من بودند باید نهایت تشکر را داشته باشم. همچنین ضمن تشکر از پرسنل محترم درمانگاه مغز و اعصاب کرج پزشکان مجرب مغز و اعصاب آنجا خصوصاً پزشک زحمتکش خودم دکتر پاکنژاد عزیز و پرستاران آموزش تزریق خانمها پازوری و رفیعزادگان و خصوصاً خانم محمودی عزیز که همیشه پیگیر روند بهبود اینجانب بودند که از ایزد یکتا توفیق روز افزون ایشان را میخواهم با سپاس مجدد.

ملیحه صدیق 34ساله از کرج

 به امید آنکه دیگر هیچکس مبتلای به MS نگردد.

The Rolex's top Observatory chronometer, which has been cheap watch tested only after the movement has been put into the perpetual watches watch case, has an average error of less than two seconds per day, more than two times more accurate than the omega uk average chronometer certified chronometer.