محصولات
داستان قبلی داستان بعدی


4/10/1391

اما من دارم، دارویی برای التیام دردم و خانواده¬ای برای آرامش قلبم

چهار­سال پیش بود. ماه رمضان. امیدوار بودم سردرد شدیدی­که در تمام طول روز دچارش بودم با خوردن مسکنی بعد از افطار برطرف شود. گمان می­کردم ناشی از گرسنگی و روزه داری است. پس از نماز و افطار کمی خوابیدم، اما بعد از بیدار شدن متوجه تاری دید در چشم چپم شدم و سرگیجه عجیبی هم داشتم. تاری دید به مرور زمان بیشتر و بیشتر شد تا این­که بینایی ام را دشوار کرد. سردرد و سرگیجه مدام، آزارم می­داد. با مراجعه به چشم پزشک و راهنمایی­های او نزد پزشک متخصص مغز و اعصاب رفتم. او هم پس از معاینات بسیار احتمال ابتلا به "ام­اس" را قوی دانست. دادن آزمایش و ام‌آر‌آی‌های متعدد و تکرار حملاتی مثل بی­حسی صورت در سمت چپ، گزگز دست و پا، تعادل نداشتن در راه رفتن و همچنین تغییرات بسیار زیاد دیگر در رفتار و حرکاتم به تشخیص "ام­اس" و وجود پلاک­هایی روی مغزم ختم شد. پزشکی­که بیماری­ام را تشخیص داد، قبل از­گفتن موضوع به خودم با نزدیکانم آن را مطرح­کرد، وقتی خبر به گوشم رسید بی­تفاوت بودم، آخر هیچ اطلاعی درباره این بیماری نداشتم، از این رو شروع به تحقیق­کردم. همه دل نگران و ناراحت بودند و دلسوزی می­کردند، بیشتر از همه مادرم. سعی می­کردند ناراحتی خود را از من پنهان کنند و این بیشتر مرا عذاب می­داد، چرا که معتقدم حرف زدن درباره مشکلات از بار سنگین و دردآور آنها می­کاهد. باید در چنین مواقعی منطقی بود و حساب شده­تر عمل کرد.

روزهای اول، تعادلم را در راه رفتن از دست داده بودم، بی اختیار زمین می­خوردم و این حس، یاس و ناامیدی را در من تشدید می­کرد و فلج شدن صورتم، احساس ناتوانی وحشتناکی در من به وجود می­آورد، تا این­که با شروع درمان و چند هفته تزریق داروها دوباره سلامتی­ام را تا حدودی به دست آوردم. اوایل با هر­که از بیماری‌ام می­گفتم، ترس را در چشمانش می­دیدم و بعد از اینکه برایش توضیح می­دادم و او را با "ام­اس" آشنا می‌کردم برایم دلسوزی می­کرد. همیشه واکنش مردم همین بود، در قالب همین دو حس؛ ترس و ترحم. کاش کمی بیشتر درک می­کردند و منطقی­تر برخورد می­کردند، نه اینکه باعث ناامیدی شوند. حالا دیگر بعد از چهار سال هم­خونه بودن با ام­اس به زندگی عادی برگشته­ام، همسرم با شرایط جسمی من کنار آمده، خودم هم همین‌طور. تنها رسیدگی به کارهای خانه و دو فرزندی که دارم گاهی برایم دشوار است که آن هم با کمک‌های همسرم آسان­تر می­شود.

چیزی­که در این سال­ها آموختم این است: باید قوی بود، باید ادامه داد، باید آرامش را به دست آورد و آن را درست در همان جایی از زندگی که باید باشد قرار داد. باید با سختی­های زندگی­کنار­آمد. چاره­ای جز این نیست. گاهی با خودم فکر می­کنم خیلی­ها هستند که شرایطی بسیار بدتر از من دارند، دارویی برای دردشان نیست، کسی برای مراقبت کردن از آنها نیست یا پولی برای بهتر شدن اوضاع ندارند، اما من دارم، دارویی برای التیام دردم و خانواده­ای برای آرامش قلبم. همین برای شاد بودن کافی است. این است چیزی­که من به آن رسیده­ام، این که من زنده­ام و از زنده بودن لذت می­برم. اکنون من زنی هستم که همسری دارد همسفر و فرزندانی­که با بزرگ شدن و موفق بودنشان به من یادآوری می­کنند که "خوشبختم".

 ل. ح. 41 ساله از کرج

The Rolex's top Observatory chronometer, which has been cheap watch tested only after the movement has been put into the perpetual watches watch case, has an average error of less than two seconds per day, more than two times more accurate than the omega uk average chronometer certified chronometer.