محصولات
داستان قبلی داستان بعدی


4/10/1391

دوست دارم حس مادر شدن را تجربه کنم

 

در دوران کودکی علاقه زیادی به جست و خیز و بازی با همسالانم نداشتم، چون خیلی زود خسته می‌شدم و درد شدیدی که از پاها شروع می شد و­کم­کم به سایر نقاط بدنم سرایت می­کرد، به بی­خوابی­های شبانه منجر می­شد و با تب و بی­حالی و مراجعه به پزشک و بالاخره با استراحت خاتمه می­یافت. تنها حسنی­که این موضوع داشت این بود­که قبل از شروع دبستان الفبا را یاد­گرفته بودم و عاشق کتاب خواندن بودم، به طوری­که در پایان دوره­ی ابتدایی­،کتاب خوان قهاری شده بودم و­گاهی­که در به خواب رفتن دچار مشکل می­شدم تا صبح مطالعه می­کردم.

روزها گذشت و دوره نوجوانی با کوله‌باری از امید و آرزو سر‌رسید. با وجود­آنکه در­ یکی از مدارس استعدادهای درخشان پذیرفته شده بودم، اما وضع نامناسب جسمی یعنی خستگی دائمی و خواب بسیار مانع تحصیلم درآنجا شد، اما به هرحال در مدارس عادی شاگرد ممتازی بودم و در خانواده هم تنها بچه­ای که کمترین دردسرها را درست می­کرد.

خستگی­های جسمی در دوره پیش دانشگاهی اوج گرفت و به تبع آن دکتر رفتن­ها و آزمایش دادن­ها، طولی نکشید که در نهایت به دلیل عدم یافتن مشکل جسمی متهم به افسردگی شدم، با وجودی که دختر جوانی بودم سرشار از امید به آینده و هیچ­گره عاطفی هم در زندگی نداشتم. مصرف قرص­های ضدافسردگی با دوز بالا و با تعداد قابل توجه 15 عدد در شبانه روز به مدت 2 سال ادامه داشت، تا اینکه در سال 84 برای بار دوم کنکور دادم، چون از رتبه قبلی­ام که 9 هزار بود راضی نبودم. این بار با رتبه ای که موفق به کسب آن شده بودم در دانشگاهی در تهران پذیرفته شدم و از شهرمان، کرمانشاه عازم تهران شدم و زندگی خوابگاهی توام با تلاش در محیط دانشجویی شروع شد.

روزها گذشت تا این­که بالاخره 16 آذر 86 اولین حمله اساسی که درد شدید در زانوی راستم بود به سراغم آمد و 9 ماه بعد با بررسی‌های فراوان از جمله ام‌آر‌ ای، آزمایش سنجش عصب عضله و بینایی، ال پی و... تشخیص اطبا، بیماری " ام­اس" بود. متاسفانه پزشک معالجم برای دادن این خبر به من برخورد سرد و بی­تفاوتی داشت و در توصیف ام­اس به واژه­های "ناشناخته و صعب­العلاج" بسنده­کرد. اندوهی سرشار از سکوت تمام روحم را پوشاند. تمرکزم را از دست دادم به طوری­که گفته های بعدی پزشک را جسته گریخته می­شنیدم. تمام آن روز گیج و­گنگ بودم. به ناچار موضوع را با خانواده­ام در میان گذاشتم. نگران شدند و عمیقا ناراحت. کم­کم از شوک اولیه خارج شدم و با اطلاعاتی­که درباره این بیماری به دست آوردم، ترسم از آن­کمتر شد و با موضوع کنار آمدم.

یادم است طی یک هفته ای که در بیمارستان امام رضا(ع) کرمانشاه بستری بودم و پالس می گرفتم یک روز برای برداشتن شیر به سراغ یخچالی رفتم که در لابی بیمارستان بود. کاملا خمیده و آهسته راه می­رفتم. جوانی که هم سن و سال خودم بود از پشت سر صدایم کرد و­گفت: "مادر­کمک نمی­خوای؟" برگشتم. نگاهش کردم و لبخند زدم. از تعجب خشکش زد و با دهان باز نگاهم کرد. آری، این پاهای امید به آینده بود که مرا سر پا نگه داشته بود.

ام­اس با درد و رنج و هزینه­های کمرشکنش با من زندگی می­کرد و من با او. گاهی که موضوع بیماری­ام را باکسی در میان می­گذاشتم از سر ترحم و دلسوزی آهی می­کشید و می­گفت: "مگر تو چه گناهی­کرده­ای که مستحق این همه رنج باشی؟" و من در دل می­گفتم بیماری از نظر من عقوبت نیست، بلکه نوعی زندگی است که حتی می­تواند فرصت­ساز باشد. فقط­گاهی باید از برخی از علایق و کارها چشم پوشی­کرد، اما این طور نیست که نتوان برای آن جایگزینی یافت.

روند زندگی من­کند شده بود، اما متوقف نشده بود. من به سختی و به آرامی کارهایم را انجام می­دادم. حتی ادامه تحصیل داده و ازدواج کردم. همسرم مرد حمایتگر و مهربانی است، در­کارهای دانشجویی با او آشنا شده بودم. یادم است روزی که به خواستگاری­ام آمد من مصر بودم که مهریه­ام یک سفر حج، 14 سکه بهار آزادی و یک جلد قرآن باشد. یکی از دختران فامیل که مهریه­اش بالا بود و تازه عقد­کرده بود گفت: " یه بیمار ام­اسی بیشتر از این ارزش نداره." هنوز هم یاد این حرف نسنجیده اشک به چشمانم می­آورد. گاهی چنان سرمست غروریم که صدای قلب­های شکسته را نمی­شنویم. جالب بود­که شوهرم نه تنها تمام مهر مرا پرداخت­کرد، بلکه خانه دو خوابه­ای خرید و سند شش دانگ آن را به نامم­کرد.

حالا که به اولین روزهای بیماری­ام فکر می­کنم، روزهایی که ترس و واهمه عجیبی داشتم، به این نتیجه می­رسم که اگر روزی قرار باشد به شخصی خبر بیماری­اش را بدهم به او می­گویم خیلی از بیماری­ها هستند که بی­رحم و ویران­کننده­اند، اما ام­اس بیماری بدی نیست، اگر با آن دوست شوی به حرف­هایت گوش می­کند، فقط کافیست از استرس دوری­کنی و به امید و انگیزه در زندگی نزدیک شوی. به او می­گویم ام­اس بیماری خوش سلیقه­ای است­که افراد تحصیل­کرده، باهوش، منطقی و زیبا را انتخاب می­کند. آنهایی­که فهم­شان از دنیای اطراف­شان بیشتر است و یکی از این افراد تویی.

اکنون در برهه‌ای از زندگی ایستاده­ام که دوست دارم حس مادر شدن را تجربه­کنم و بعد از چاپ اولین کتابم که به زودی صورت می­گیرد باز دست به قلم برده و از پژوهش فاصله نگیرم و به تدریس ادامه دهم. دوست دارم بتوانم از درب حیاط خانه پدری­ام تا درب ورودی منزل­شان بدوم. به امید روزی که "ام­اس" را به سادگی "سرماخوردگی" درمان کنند.

ط. د. 28 ساله از قم

The Rolex's top Observatory chronometer, which has been cheap watch tested only after the movement has been put into the perpetual watches watch case, has an average error of less than two seconds per day, more than two times more accurate than the omega uk average chronometer certified chronometer.